چند وقتیه با تمام وجودم احساس میکنم جدایی قانونی بهترین نوع جداییه......
بدترینش جداییه عاطفی و روحیه.
ولی نتیجشون عکس همدیگه است!
یعنی تو جدایی قانونی راحت نمیتونی قبولش کنی احساس شکست میکنی شاید بخوای برگردی
اما تو جدایی روحی نه میخوای برگردی! نه چندان احساس شکست داری و جالب تر اینکه خیلی راحت قبولش میکنی......... خیلی راحت
.............................
با اینکه تو دومی همه چیز به ظاهر عالیه ولی یه مورد بدتر از مرگه که مورد اول این ضعف رو نداره
و اونم اینه که وقتی قانونی جدا میشی دیگه مجبور نیستی سایه سنگین کسی رو تو زندگیت تحمل کنی دیگه همه چیز از همون لحظه اول تمومه! دیگه میتونی خودت باشی با یه زندگی جدید......
اما در جدایی عاطفی باید تحملش کنی اونم باید تحملت کنه! چون جامعه ازتون میخواد.......و این تازه شروع همه چیزه... همه مصیبتا و تنهاییا چون جامعه میگه تو تنها نیستی و نمیتونی یکی دیگه رو وارد تنهایی ای که نداری بکنی!!!!!
به خاطر همین این بدترین نوع جداییه البته از دید من! هرچند خودمم نفهمیدم اینجا چی نوشتم ولی فقط میدونم من خیلی تنهام و اصلا تنها نیستم
چند وقتیه با تمام وجودم احساس میکنم جدایی قانونی بهترین نوع جداییه......
بدترینش جداییه عاطفی و روحیه.
ولی نتیجشون عکس همدیگه است!
یعنی تو جدایی قانونی راحت نمیتونی قبولش کنی احساس شکست میکنی شاید بخوای برگردی
اما تو جدایی روحی نه میخوای برگردی! نه چندان احساس شکست داری و جالب تر اینکه خیلی راحت قبولش میکنی......... خیلی راحت
.............................
با اینکه تو دومی همه چیز به ظاهر عالیه ولی یه مورد بدتر از مرگه که مورد اول این ضعف رو نداره
و اونم اینه که وقتی قانونی جدا میشی دیگه مجبور نیستی سایه سنگین کسی رو تو زندگیت تحمل کنی دیگه همه چیز از همون لحظه اول تمومه! دیگه میتونی خودت باشی با یه زندگی جدید......
اما در جدایی عاطفی باید تحملش کنی اونم باید تحملت کنه! چون جامعه ازتون میخواد.......و این تازه شروع همه چیزه... همه مصیبتا و تنهاییا چون جامعه میگه تو تنها نیستی و نمیتونی یکی دیگه رو وارد تنهایی ای که نداری بکنی!!!!!
به خاطر همین این بدترین نوع جداییه البته از دید من! هرچند خودمم نفهمیدم اینجا چی نوشتم ولی فقط میدونم من خیلی تنهام و اصلا تنها نیستم
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است...
روی ناله غم نیامیخته بارنگ غروب...
ای تراود زلبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب...
مراصدبار از خود برانی
دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی
دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا گر لایق بدانی یا ندانی
دوستت دارم
حالم خیلی بده
حس می کنم خدا دیگه زیادی داره حالم رو می گیره
حس می کنم اگه بمیرم راحتترم
از اینهمه سر و صدا از این همه سکون خسته شدم
همه روزها تکراری و تکراری
دارم کم میارم
هم تو عشق،هم تو زندگیم،هم تو نفسهام
خدایا چقدر خسته ام
چقدر افسردم
اونچه تو وجودم تو ذهنم تو قلبم میگذره نمی تونم بنویسم
فقط میدونم که خسته ام خیلی هم خسته